این طور فکر کُن!
من به خانه بر میگردم
تو لم داده ای روی مُبل
و غذا
بوی دست های تو را می دهد...
و تنها،
زیر چتر تو هست
که خیس نمی شوم...
مثل آن بچه ای
که گلهای نرگس شیرازی را
با لبخندهای اجباری
زیر باران
می فروشد!
تو رفتهاي
مثل همهي رفتنهات،
و اينجا
قرار نيست اتفاق خواصي بيفتد!
تو آمده ای
و من کم عقل، هنوز
پشت پنجره نشسته ام
تا بیایی...
این روزها،
برایم
آمدنت را دعا کن...
از وقتی رفته ای
سر خیابان
منتظر آمدنت مانده ام؛
و مردم می خندند
به من
به رفتنت
و نیامدنت!
و کاش میدانستند
در خیابان های یکطرفه هم
می شود کسی بیاید...
صبر...
قول میدهم یکی از خیابان های شهر
به نام من شود؛
برای تو مردن، یعنی شهادت!
وقتی می روی
خودم را گم میکنم،
تو را سر در گم...
چرا وقتی میروی
همه جا تاریک می شود؟
انگار از اول مرده بودم
و ترسیده بودم
و تو هم نبودی...
نه اینکه گریه کنم، نه
فقط دارم تعریف میکنم چرا بغض کرده بودم
و آرام نمیگرفتم...
سیزده بدر تمام شد و
رفتن های تو و
دربدری های من شروع ...
این همه رفتی،
کمی هم برگرد...
باران می بارد
و قارچ ها مثل قارچ
سرو کلّهشان پیدا می شود!
اما تو...؛ تو چند بار دیگر
دوباره سر از خاک بر می داری...
شب ها چراغ اتاقم را
روشن میگذارم،
تا اگر آمدی
پایت به گلدان نگیرد
از خواب بپرم
ببینم خواب دیده ام!
تو را در آغوش می گیرم
آفتاب چشم دیدن مرا ندارد!
حالا تو رفته ای ،
منم که چشم دیدن آفتاب را ندارم...
یک ساله شدنمان مبارک؛
به علاوه یک احساس تولد
در سالروز بودن تو ، حتی در نبود من
مبارک!
ps: به عوض 15 آذر